روایت مادری از فرزندش که برای امنیت ایستاد
روایت مادری از فرزندش که برای امنیت ایستاد
ساعت از نیمه‌شب گذشته بود بوی دود غلیظ و تند باروت، هوای مرودشت را سنگین کرده بود.

نور نامنظم شعله‌ها بر دیوارهای خیابان‌های تقریباً خالی می‌رقصید و صداهای گسسته گویی از اعماق شهر برمی‌خاست. سکوت نبود؛ ولی هیاهو هم شکلی آشنا نداشت اینجا حال و هوای عادی شب‌های پیش را نداشت.در میان این تاریکی آکنده از اضطراب جوانی ایستادگی می‌کرد قامتش استوار بود، بی‌آنکه سلاحی در دست داشته باشد، ابوالفضل مقدسی ۲۴ ساله و اهل سرسبزی‌های ساری به یگان ویژه پلیس تهران تعلق داشت اما آن شب مأموریتش متفاوت بود؛ «حفاظت» او برای پاسداری از حریم مکانی آمده بود که باید پناهگاه آرامش باشد، یک مسجد.

تصویر آخرین دیدار با خانواده در ذهنش تازه بود، پدری که با چشمانش دعا می‌فرستاد مادری که او را «دسته‌گل زندگی» می‌خواند و خواهری که به برادرش می‌نازید و او را در سفری کوتاه پنداشته بود و مأموریتی عادی اما تقدیر برگ دیگری را ورق زد.هیاهو نزدیک‌تر شد گروهی از آشوبگران آن مرد تنها و بی‌سلاح را محاصره کردند چهره‌های برافروخته در نور شراره‌ها دیده می‌شد سپس نخستین ضربه فرود آمد. ضربات چاقو، قمه و میله‌های آهنین، بی‌امان و پی در‌پی بر پیکر آن جوان فرود آمد فریادی برنیامد؛ یا اگر هم بود در همهمه آن شب گم شد اما وحشت آن لحظات وقتی به اوج خود رسید که شعله‌های کینه قامت از پا افتاده او را دربرگرفت.

آتش بی‌رحم دور تا دورش را گرفت حتی به پیکر بی‌جان نیز رحم نکردند آنچه در آن گوشه تاریک رخ داد از هر توصیفی فراتر بود؛ نمایشی عریان از خشمی کور که حتی مرزهای انسانیت را نیز به تمسخر گرفته بود.ابوالفضل اما درست در قلب این تاریکی به نمادی از نور تبدیل شد که با عشق به خدمت از آغوش گرم خانواده در ساری راهی این مأموریت شده بود، به وعده‌اش وفا کرد؛ «سربلند» ماند، اگرچه جسمش در آن شب سرد در غربت سوخت و زخم‌های بسیاری برجانش نشست روایت ایثارش، زودتر از دود آن آتش، به آسمان پرکشید.

دری به خانه‌ای در ساری باز می‌شود سکوتی سنگین بر فضای آن حاکم است اینجا جای خالی یک جوان رعنا، بی‌صدا فریاد می‌زند، آذر مهدی‌زاده مادر ابوالفضل کنج خانه نشسته است، دستانش، دستانی است که سال‌ها کار کرده و پینه بسته؛ هم برای گذران زندگی، هم برای مراقبت از همسری معلول حالا اما این دستان گویی سنگین‌تر از همیشه‌اند غمی که در چهره‌اش موج می‌زند، از جنس غصه‌های روزمره نیست؛ از جنس وداعی است بی‌بازگشت.«قربان دل حضرت زینب(س) بروم…»، این را می‌گوید و نفسش عمیق است. «سعی می‌کنم دلم را به ایشان بسپارم. سخت است… تحمل این غم خارج از تصور است اما افتخار می‌کنم، پسرم راهی رفت که راه اسلام و قرآن بود و به هدف والای خودش رسید.

صدایش هنگام روایت لحظه بازگشت پیکر پسرش، می‌لرزد اما اشکی جاری نمی‌شود: «وقتی تابوت را آوردند، همه گریه کردند. اما من گریه نکردم. احساس کردم ابوالفضلم بازوی مرا گرفت آن لحظه حس کردم کنارم هست.»این مادر از روزهای دور می‌گوید؛ از زمانی که ابوالفضل نوزادی بیمار بود و او با امیدی وافر رو به قبله نام و سرنوشت او را به ابوالفضل(ع) سپرد؛ خداوند هم در این سن، شهادت را برایش رقم زد و این خواست خدا بود.

کنارش ثنا خواهر کلاس ششمی ابوالفضل ساکت نشسته است کلماتی برای توصیف این جای خالی ندارد، اصین غیبت از آن غیبت‌های بزرگ است که نمی‌شود با هیچ چیز دیگری پر کرد؛ نه با زمان و نه با حرف.مادر شهید می‌گوید، سخت است تحمل این غم برایم خارج از تصور است اما افتخار می‌کنم پسرم راهی رفت که راه اسلام و قرآن بود و به هدف والای خودش رسید و خدا را شاکرم چنین فرزندی تربیت کردم.می‌گفت نظام را دوست دارم و دوست دارم در این مملکت دفاع کنم من هم مهم برایم هدف پسرم بود، می‌گفت اگر دارم می‌روم برای خدمت به مردم و امنیت کشورم می‌روم.هرچند لحظه به‌لحظه قلبم از دوری فرزند درد می‌گیرد، غم داغ اولاد سخت است بدترین چیزی که به انسان وارد می‌شود اما سعی می‌کنم از ائمه الگو بگیرم تا اسلام و قرآن ما به حق خون پاک شهدا پابرجا باشد.

آنها جگر ما را سوزاندند و ما را خون به جگر کردند اما ما هم به خداوند می‌سپاریم، خدایی که خودش قضاوت‌کننده است.پسرم غریبانه شهید شد اما فدای اباعبدالله‌الحسین (ع)، خدا را شکر که پسرم اگر رفت بخاطر امنیت و آرامش کشورش رفت.محل کارش تهران بود برای ماموریت یک‌هفته‌ای به شیراز رفت، همان روز پنج‌شنبه که پسرم شهید شد صبحش با من تماس گرفت، تعجب کردم چون همیشه من زنگ می‌زدم اما این‌بار خودش تماس گرفت تازه گلایه می‌کرد چرا تماس نگرفتی!می‌گفت: یک کم بیشتر حرف بزن می‌خواهم صدایت را بیشتر بشنوم در دلم، انگار حسی به من گفت دارد خداحافظی می‌کند؛ خیلی حواست به ثنا و پدرم باشد اینها را چند بار در کلامش تکرار کرد.

پسرم حتی در بدترین شرایط و سختی بال و بازوی من بود وقتی شهید شد گفتم پشتم رفت همین حس و حال مرا اذیت می‌کند اما پسرم فدای رهبری و ولایت شد و خدا را شاکرم.حسن ختام سخنانش هم حرف حساب است؛ رو به من می‌گوید: همین اغتشاشات مانند همه جنگ‌ها و فتنه‌ها سایر دشمن می‌خواست ایمان ما را بگیرد اما با تمام توان به دشمنان این مرز‌وبوم اعلام می‌کنیم نمی‌توانند ایمان و اعتقادات مردم ما را از بین ببرند و باید قدر رهبرمان را بدانیم.ابوالفضل مقدسی در خاک ساری آرمیده است در زادگاهش اما روایت شجاعت و ایثار بی‌نظیرش آن شبی که در دل آتش کینه چراغ وظیفه‌شناسی را خاموش نکرد اکنون تبدیل به داستانی شده است که از مرزهای جغرافیا فراتر رفته است، داستانی که می‌گوید گاهی قهرمانی نه در اسلحه که در ایستادگی است؛ نه در حمله که در حفاظت است و یاد چنین دلاوری هرگز نخواهد سوخت.

 

  • نویسنده : سمانه اسلامی