وقتی شجاعت، جان یک کودک را نجات داد
وقتی شجاعت، جان یک کودک را نجات داد
 هنوز صدای فریادهای مادر در مزرعه می‌پیچید؛ مادری که تنها در چند ثانیه، کودک دو ساله‌اش را در دل زمین گم کرده بود. دهانه باریک یک چاه قدیمی، زیر پای پسربچه نشست و او را به اعماق تاریکی برد. هر لحظه که می‌گذشت، امید کمتر می‌شد و اضطراب بیشتر؛ اما در همان دقایق نفس‌گیر، قهرمانی از راه رسید که هیچ‌کس تصور نمی‌کرد تنها ۱۲ سال داشته باشد.

آن روز، خانواده‌ای کشاورز در یکی از زمین‌های رستمکلای بهشهر مشغول کار بودند. کودک دو ساله خانواده، بی‌خبر از خطری که در چند قدمی‌اش کمین کرده بود، سرگرم بازی بود که ناگهان بخشی از دهانه یک چاه متروکه فرو ریخت و او در عمق آن ناپدید شد. چاهی که سال‌ها پیش برای جلوگیری از خطر روی آن را پوشانده بودند، اما بارندگی‌های اخیر و تردد ماشین‌آلات کشاورزی، خاک اطرافش را سست کرده بود.

دقایقی بعد، نیروهای آتش‌نشانی و امدادی در محل حاضر شدند؛ اما مشکل اصلی، دهانه بسیار باریک چاه بود. نه تجهیزات تخصصی کارایی داشت و نه امکان ورود آتش‌نشانان به داخل چاه وجود داشت. حتی یکی از بستگان کودک که جثه‌ای کوچک داشت نیز نتوانست از دهانه چاه عبور کند. عملیات نجات در بن‌بست قرار گرفته بود.

در همین لحظه، عباس فلاح، فرمانده شیفت سوم آتش‌نشانی بهشهر که با وجود خارج بودن از شیفت کاری خود به محل حادثه آمده بود، به راه‌حلی متفاوت فکر کرد؛ راه‌حلی که شاید در نگاه اول جسورانه و حتی غیرقابل باور به نظر می‌رسید. او به یاد پسر ۱۲ ساله‌اش، حیدر، افتاد؛ نوجوانی که سال‌ها در کنار پدر، اصول اولیه امداد و نجات را آموخته بود و جثه کوچکش می‌توانست از دهانه تنگ چاه عبور کند.

حیدر تنها ۱۵ دقیقه بعد خود را به محل حادثه رساند. پدر، پیش از هر تصمیمی، بار دیگر از او پرسید که آیا از انجام این مأموریت هراس ندارد و می‌خواهد از تصمیمش منصرف شود یا نه؛ اما پاسخ نوجوان، تردیدی باقی نگذاشت. او با نگاهی به چهره اشک‌آلود مادر کودک گفت آماده است وارد چاه شود.

به دلیل تنگی دهانه چاه، حتی پوشیدن جلیقه ایمنی نیز ممکن نبود. امدادگران با طناب، صندلی ایمنی ساده‌ای برای حیدر ساختند و او را آرام‌آرام به اعماق چاه فرستادند؛ جایی که تاریکی، رطوبت و اضطراب، هر لحظه عملیات را دشوارتر می‌کرد. چند دقیقه بعد، کیسه نجات نیز برای او پایین فرستاده شد. حیدر با آرامش و مهارتی فراتر از سنش، کودک هراسان را درون کیسه قرار داد و از همکاران پدرش خواست طناب را بالا بکشند.

لحظاتی بعد، کودک سالم از دل چاه بیرون آمد؛ صحنه‌ای که اشک را بر چشمان حاضران نشاند. کودک برای اطمینان بیشتر به اورژانس تحویل داده شد و بررسی‌ها نشان داد که خوشبختانه آسیب جدی ندیده است.

عباس فلاح پس از پایان عملیات، این نجات را چیزی فراتر از یک مأموریت امدادی توصیف کرد و گفت: «همه چیز شبیه یک معجزه بود؛ از زنده ماندن کودک تا شجاعت حیدر و اینکه توانست در آن شرایط سخت، آرامش خود را حفظ کند.»

خبر این عملیات خیلی زود در سراسر مازندران پیچید. بسیاری از مردم، حیدر را قهرمان کوچک رستمکلا نامیدند؛ نوجوانی که بدون ادعا، کاری را انجام داد که هیچ تجهیزاتی از پس آن برنیامده بود. در نشست شورای اداری استان نیز استاندار مازندران با تقدیر از این پدر و پسر، اقدام آنان را نمونه‌ای از مسئولیت‌پذیری، ایثار و شجاعت دانست و با اهدای یک دستگاه دوچرخه از حیدر قدردانی کرد.

شاید سال‌ها بعد، آن کودک دو ساله چیزی از تاریکی آن چاه به یاد نداشته باشد؛ اما بی‌تردید همیشه خواهد دانست که روزی، نوجوانی هم‌وطن، با دستانی کوچک و قلبی بزرگ، میان او و مرگ ایستاد. گاهی قهرمانان نه شنل بر دوش دارند و نه نامشان در کتاب‌ها ثبت شده است؛ گاهی فقط ۱۲ سال دارند و در حساس‌ترین لحظه، شجاعت را به جای ترس انتخاب می‌کنند.

  • نویسنده : سمانه اسلامی